عزیز دل مامان و بابا، ساریناعزیز دل مامان و بابا، سارینا، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 22 روز سن داره

سارینا تموم هستی مامان و بابا

19 تا دندون خوشگل در 23 ماهگی ات...

سلام به روی ماه دختر نازم...   دلم برات بگه که داره کم کم تعداد دندون هات به مرز ٢٠ تا می رسه.... بعد از ١٦ ماهگی ات که ١٦ تا دندون داشتی تا ٢٣ ماهگی ات ( تقریبا هفت ماه ) از دندون جدید خبری نبود و در واقع هم من و هم شما یک نفس راحت داشتیم می کشیدیم. چرا که برای هر دندان ات خیلی اذیت می شدی و سریعا مریض می شدی و باید پیش دکترت می رفتیم. خلاصه اینکه خیلی غذا خوردنت خوب شده بود ولی تقریبا از آغاز همان ٢٢ ماهگی ات، سرمای بدی خوردی و کارت به دکتر رفتن کشید، خیلی سرفه های بدی می کردی و موقع خواب هم به خاطر همین سرفه ها خیلی اذیت می شدی.     بعد از چند روز که داروهات رو خوردی، متوجه شدیم که رو...
22 اسفند 1391

سارینا جونم در یک قدمی 2 سالگی... ( 23 ماهگی)

سلام به اون روی ماهت..... الهی مامان فدات بشه...............هزار بار... واقعا خانوم شدی و خیلی فهم و شعور بالایی داری. در همه کارها پیش قدم هستی و خیلی خیلی ذوق می کنی که کاری رو مثلا به عهده ات بگذارند تا شما انجام بدی، مثلا در سفره پهن کردن خونه مامان جونی شون. چند شب پیش که خونه بابا جونی شون بودیم، با ذوق و شوق زیادی تمام سبد های سبزی رو در سفره چیدی.   به محض شنیدن صدای زنگ تلفن یا صدای زنگ در با سرعت برق و باد خودت رو به محل می رسونی که تو در رو باز کنی یا تلفن رو جواب بدی، مواقعی که در آشپزخانه هستم و صدای زنگ تلفن رو نمی شنوم، با شنیدن صدای پاهای سارینا که در حال دویدن هست، متوجه می شم که تلف...
19 اسفند 1391

12 دی ماه و آغاز دوباره مامان مامان گفتنت + اولین جمله معنی دار سارینا جونی...

عزیز دلم، این حرف زدن شما هم برای خودش شده یک پروژه عظیمی... چند ماهی بود که مامان و بابا گفتن رو یادت رفته بود و خیلی با سختی و تشویق زیادی در طول یک روز مثلا یک بار من یا بابا رو صدا می کردی... 12 دی ماه که مامان جونی شون، شام خونه مون بودند، چند باری بابا جونی شما رو تشویق کرد به  مامان و بابا گفتن، الهی فدات بشم که از اون لحظه به بعد دیگه مامان مامان گفتنت قطع نمی شد و بابا و عمو و خاله و حتی اسباب بازی هات رو هم با مامان مامان گفتن صدا می کردی و تقریبا بعد از یک هفته یاد گرفتی که بابا محمد رو بابا و من رو مامان صدا کنی و حتی عمه ها رو هم  عمه   ( با فتحه) صدا می زدی... ایشالاه که...
16 بهمن 1391

اولین اثرات هنری سارینا خانوم در دومین سال زندگی اش...

عزیزم، سلام. بابایی به سفارش من تقریبا در ١٦ ماهگی ات برات یک دفتر نقاشی و یک مدادرنگی شش تایی خرید که بررسی کنیم که سارینا خانوم چه قدر علاقه به نقاشی داره... ولی فکر کنم یک کمی زود بود، چون زیاد علاقه ای نشون ندادی و حتی با مدادها بیشتر بازی می کردی تا اینکه اون ها رو روی کاغذ بکشی، خلاصه اینکه دفتر و مدادهات به کمدت منتقل شد و مدتی از چشمت دور بود. تا اینکه در ایام اسباب کشی دوباره دستت به اون ها رسید و این بار برخلاف دفعه قبل با علاقه زیادی مدادها رو به دست می گرفتی و خط های زیادی که بیشتر منحنی بود، می کشیدی.الهی فدات بشم که با ذوق خاصی دوست داشتی که همه رنگ ها رو تجربه کنی. در واقع نقاشی زیر اولین هنرنم...
15 بهمن 1391